سميره مختار الليثي ( مترجم : محمد حاجى تقى )
167
جهاد الشيعة في العصر العباسي الأول ( جهاد شيعه در دوره اول عباسى ) ( فارسى )
گفتار رباح مردم مدينه را خشمناك و آتش غضبشان را شعلهور كرد . واقعه حرّه و فجايع دردناكى كه در پى داشت ، همواره در خاطر مردم مدينه باقى بود . پس بر رباح بانگ زدند : « اى پسر آنكه دوبار حدّ زده شد ! ساكت مىشوى يا ما تو را ساكت كنيم ؟ » چندى بعد رباح خبر يافت كه محمد نفس زكيه در درّهاى از كوهستان رضوى « 1 » پنهان است . او عمرو بن عثمان بن مالك جهنى را كه از بنى جشم بود مأمور يافتن محمد نفس زكيه و دستگيرى وى كرد و سپاهى را بدين منظور همراه او گسيل داشت . محمد از آمدن سپاه رباح آگاه شد و به سرعت فرار كرد ، اما يكى از فرزندانش از بالاى كوه سقوط كرد و كشته شد ، و محمد اين اشعار را سرود : منخرق السربال يشكو الوجى * تنكبه اطراف مور حداد شرّده الخوف فأزرى به * كذاك من يكره حر الجلاد قد كان فى الموت له راحة * و الموت حتم فى رقاب العباد « 2 » « با پيراهنى پاره از پابرهنگى و تيزى سنگهايى كه پايش را مىخليد شكوه دارد . ترس سرگردانش كرده و از همه سو او را دربرگرفته ، اين است سرنوشت كسى كه از تيزى تيغهاى شمشير گريزان است . راحتى او در مرگ است و مرگ سرنوشت محتوم بندگان است . » محمد نفس زكيه خود را نجات داد و همواره از جايى به جايى مىگريخت . رباح چارهاى نديد جز آنكه خشم خود را بر مردم مدينه فرود آورد . پس بر منبر رفت و محمد و برادرش ابراهيم را دشنام داد و آن دو را به فسق و عصيان و طغيان متهم كرد ، سپس مادرشان هند ، دختر ابى عبيده ، را به زشتى هجو كرد كه باعث خشم مردم مدينه شد و با او بگومگو كردند . رباح با تهديد گفت : « خداوند چهرههاتان را ذليل و خوار گرداند ! به خدا قسم به خليفه شما نامهاى خواهم نوشت و او را از دغلكارى و نصيحتناپذيرى شما خبر خواهم داد . » پس مردم خشمناك هم بر او شوريدند و فرياد برآوردند كه « اى پسر
--> ( 1 ) . آن را كوه جهينه مىنامند و آن از ناحيه ينبع است . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 171 - 172 / ابن اثير ، الكامل فى التاريخ ، ج 5 ، ص 258 .